یک قطره گرد نبض دار، از زیر استخوان بینی اش تا توی گودی چشم ها و زیر استخوان پیشانی اش حرکت می کند و نزدیک فرق سرش پخش می شود توی سطح. و بعد از چند لحظه ی کوتاه، یک قطره ی دیگر. درد میگرن اخیراً این شکلی عذابش می دهد؛ قطره مانند.
غروب است. نشسته روی نیمکت سنگی اریب جلوی عالی قاپو. همان کاپشن سرمه ای قدیمی پدر، همان جین، همان بوت ها، همان شال و همان موها منتها این بار خیلی بلند تر.
-ببین، من اشتباه کردم... .
این را با صدای ضعیف و سرما خورده اش می گوید و بینی اش را بالا می کشد و خیره می شود به گنبد زرد یخ زده ی آن طرف حوض.
-من همیشه ی خدا سخت ترین راه رو انتخاب می کنم. می فهمم خودم! کی می دونه تهش چی میشه؟ سخت می گیرم.
باز بینی اش را بالا می کشد و این بار بعد از اینکه موهای توی صورتش را با دستش پشت گوش چپش جمع می کند، خیره می شود به آسمان.
-خسته ام. [مکث] روی این دریای تند و تیره و سنگین...
یک دستمال تا خورده از جیبش در می آورد و بینی اش را پاک می کند.
-همه اشتباه می کنن. منم اشتباه کردم. ولی کدوممون پشیمونیم؟
سرش را تکانی می دهد و دستمال را توی جیبش می گذارد.
-تهش که چی اصلا؟ [
برچسب:
نویسنده: النا نیکنام
تاريخ: چهارشنبه
8 دی
1395 ساعت: 13:34